کلبه احساس
این وبلاگ تقدیم به همه انهایی که آغوش عشقشان همیشه به روی یک مرغ مهاجر باز است .
لیاقت عشق
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ، بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه ميكني ؟
سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهي كرد؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد
فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود
همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم
سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟
همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت :به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند
|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 14:56 |
رمضان
رمضان، ماه رستن از بدي ها است. ماه پاك شدن و تطهير است. برترين شب ها در اين ماه است و گران قيمت ترين ثانيه ها در اين شب ها از آن آدمي است تا احيا به پا دارد، قرآن به سر گيرد و در سايه پرجبروت آن از شر بدي ها و پليدي ها خود را پاك كند.
درهاي توبه در اين ماه گشوده است و چه بسا از ما كه بارها توبه كرده و به عهد خود وفا نكرده ايم... اما چه بزرگ است آفريننده ساعت هاي خوب خدا در شب هاي قدر كه به هزار نشانه به ما مي گويد:
«صد بار اگر توبه شكستي باز آ»....
|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 11:54 |
معرفی
19سالمه دانشجوی رشته کامپیوتر هستم مقطع کاردانی خونمون هم تو استان فارسه
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 22:18 |
دوستی
دوستي امتداد دو درون است که اگر بر کلمات امتداد يافت عمرش کوتاه، سرانجامش تلخ شد! که اين کلمات هزار چهره دارند تنها روحي در اين ميان هيچ چهرهاي ندارد که آن خود دوستيست
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:43
باور
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:42 |
تنهایی
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:40 |
گذر عمر
وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي بین اذان تا نماز
!!!پس قدر خودتونو بدونی
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:34 |
خدایا
خدایا سرای محبت کجاست
من آواره ام شهر الفت کجاست
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:31 |
کلبه احساس
لیاقت عشق
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ، بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه ميكني ؟
سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهي كرد؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد
فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود
همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم
سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟
همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت :به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند
فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه ميكني ؟
سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهي كرد؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد
فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود
همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم
سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟
همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت :به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند
|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 14:56 |
رمضان
رمضان، ماه رستن از بدي ها است. ماه پاك شدن و تطهير است. برترين شب ها در اين ماه است و گران قيمت ترين ثانيه ها در اين شب ها از آن آدمي است تا احيا به پا دارد، قرآن به سر گيرد و در سايه پرجبروت آن از شر بدي ها و پليدي ها خود را پاك كند.
درهاي توبه در اين ماه گشوده است و چه بسا از ما كه بارها توبه كرده و به عهد خود وفا نكرده ايم... اما چه بزرگ است آفريننده ساعت هاي خوب خدا در شب هاي قدر كه به هزار نشانه به ما مي گويد:
«صد بار اگر توبه شكستي باز آ»....
درهاي توبه در اين ماه گشوده است و چه بسا از ما كه بارها توبه كرده و به عهد خود وفا نكرده ايم... اما چه بزرگ است آفريننده ساعت هاي خوب خدا در شب هاي قدر كه به هزار نشانه به ما مي گويد:
«صد بار اگر توبه شكستي باز آ»....
|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 11:54 |
معرفی
19سالمه دانشجوی رشته کامپیوتر هستم مقطع کاردانی خونمون هم تو استان فارسه
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 22:18 |
دوستی
دوستي امتداد دو درون است که اگر بر کلمات امتداد يافت عمرش کوتاه، سرانجامش تلخ شد! که اين کلمات هزار چهره دارند تنها روحي در اين ميان هيچ چهرهاي ندارد که آن خود دوستيست
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:43
باور
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:42 |
تنهایی
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:40 |
گذر عمر
وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي بین اذان تا نماز
!!!پس قدر خودتونو بدونی
!!!پس قدر خودتونو بدونی
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:34 |
خدایا
خدایا سرای محبت کجاست
من آواره ام شهر الفت کجاست
من آواره ام شهر الفت کجاست
|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:31 |
