تبليغاتX
کلبه احساس

کلبه احساس

این وبلاگ تقدیم به همه انهایی که آغوش عشقشان همیشه به روی یک مرغ مهاجر باز است .
عشق چیست؟

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 15:27 |
جملات عاشقانه ...

روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو
دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد
کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو ... 

 

------------------------

 

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم

                               ---------------------------------------------------------------

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگرداتتد

 

                        ---------------------------------------------------------------------------

 

خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد اون بگه
که هرگز نميخواد تو رو ببينه

           -------------------------------

ميرسد روزي كه بي من روزها را سركني
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من
 نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني


                             -----------------------------------------------------------

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

                           ----------------------------------------------------------------------

 

در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند
 طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)

 

 
                                     ---------------------------------------------------------

بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

 

 

 




|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 15:26 |

سكوتم را به باران هديه كردم                                                         تمام زندگي را گريه كردم
نبودي در فراق شانه‌هايت                                                          به هر خاكي رسيدم تكيه كردم


                 ----------------------------------------------------------------------------

اي عشق مدد کن به سامان برسيم

چون مزرعه تشنه به باران برسيم

يا من برسم به يار و يا يار به من

يا هر دو بميريم و به پايان برسيم

                     -------------------------------------------------------------------------------------------------

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است


                     -----------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند


|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 14:32 |
کاش می دونستی

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

 

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

 

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

 

 بي تو بودن گرفته

 

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

 

 گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

 

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

 

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

 

 و چقدر به حضور سبزت محتاجم

 

و همیشه از خودم می پرسم

 

این همه که من به تو فکر کنم

 

 تو هم به من فکر می کنی؟

 

 

|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 13:52 |
من را دریاب

سحرگاهان همراه با طلوع خورشید

 

با عشق تو متولد می شوم

 

تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم

 

اگر باشی از وجودت جان می گیرم

 

و با نفست زندگی می کنم

 

و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم

 

به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم

 

همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند

 

ودر اخر ای افتاب زیبای شرق

 

 از این انتظار سرد خسته شدم


دریابم

 

|+| نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 13:47 |
غم

خواب ناز بودم شبي

ديدم كسي در مي زند

در را گشودم روي او

ديدم غم است در ميزند

اي دوستان بي وفا

ازغم بياموزيد وفا

غم با آن همه بيگانگي

هر شب به من سر مي زند

|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 10:59 |
مسنجری ها...
دوباره شب شد من بی قرارم
کانکت کن زود بیا در انتظارم
بیا من امدم پای مسنجر
شدم محسور از اوای مسنجر
بیا هارد دلت را ما ببینیم
گلی از گنج هوم پیجت بچینیم
بیا ایکن نمای بی نشانم
که من جز ادرس میلت ندارم
بیا فرهاد باز بی تو غش کرد
و حتی هارد دیسکم هم کش کرد
بیا ای عشق دات کام عزیزم
به پای تو دبلیوها بریزم
مرا در انتظار خویش مگذار
و یا ز اندازه ان بیش مگذار
بیا ای حاصل سرچ جهانی
بیا اجرا کن ان فایل نهانی
بیا در دل تو را کم دارم امشب
حدودا صد مگی غم دارم امشب
اگر ایی دعایت مینمایم
دعا تا بینهایت مینمایم
اگر ایی دعای من همین است
و یا نقل به مضمونش چنین است
مبادا لحظه ای دی سی شوی یار
جدای ان پی سی شوی یار
مبادا نام ما را پاک سازی
و کاخ ارزو ها را خاک سازی
بمان تا جاودان اندر دل من
بمان تا حل شود هر مشکل من
|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 10:46 |
لیاقت عشق
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ، بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه ميكني ؟
سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهي كرد؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد
فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود
همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم
سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟
همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت :به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند
|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 14:56 |
رمضان
رمضان، ماه رستن از بدي ها است. ماه پاك شدن و تطهير است. برترين شب ها در اين ماه است و گران قيمت ترين ثانيه ها در اين شب ها از آن آدمي است تا احيا به پا دارد، قرآن به سر گيرد و در سايه پرجبروت آن از شر بدي ها و پليدي ها خود را پاك كند.
درهاي توبه در اين ماه گشوده است و چه بسا از ما كه بارها توبه كرده و به عهد خود وفا نكرده ايم... اما چه بزرگ است آفريننده ساعت هاي خوب خدا در شب هاي قدر كه به هزار نشانه به ما مي گويد:
«صد بار اگر توبه شكستي باز آ»....
|+| نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 11:54 |
معرفی
19سالمه دانشجوی رشته کامپیوتر هستم مقطع کاردانی خونمون هم تو استان فارسه

|+| نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 22:18 |